X
تبلیغات
عاشقان رمان

عاشقان رمان

وديعه قسمت اول– فاطمه حاجي بنده

فصل اول

صداي كليد انداختن باعث شد از جا برخيزد. قدم هاي استوار و مردانه ي پدر كه طول حياط كوچكشان را مي پيمود به خود

نزديك احساس كرد. طنين آن گام ها را هر روز بي صبرانه انتظار مي كشيد، اما در آن لحظات تاب نگاه كردن به پدر را

نداشت . در آن چند روز همواره از پدر گريخته بود . قلب زخم خورده اش تند ميزد با ديدن قامت بلند و مردانه ي پدر زير

لب سلام گفت . مرد به چهره دختر زيبايش نگريست و نگاه او را در پي مهرباني گذشته كاويد ، اما جز اندوهي كه گونه هاي

سفيد او را ارغواني كرده بود چيزي نديد . پاسخ سلامش را داد و داخل شد . دختر جوان كه قصد گريز داشت به آشپزخانه

پناه برد . استكاني كمر باريك درون سيني فلزي كوچك گذاشت ، دستان كوچكش را كه به تازگي مورد توجه قرار مي

گرفت براي برداشتن قوري جلو برد.

چاي خوشرنگي ريخت تا بتواند دل پدر را نرم كند ، هنوز هم اميدوار بود . مرد زير چشمي نگاه كرد ؛ دلش مي خواست

چون گذشته با او به گفت و گو بنشيند ؛ اما رفتار سرد دخترش اشتياق او را سرد مي كرد . ميخواست حرفي بزند كه

دخترش كتاب ها را برداشت و گفت : " الان سفره را مي اندازم ".

آهي از نهاد پدر بلند شد كه او را بدرقه كرد . شام خوبي مقابل او گذاشت ، به اين اميد كه به اين ترتيب پدرش را حفظ كند.

تمام توجه پدر به او بود ، دلش مي خواست با او حرف بزند و عملي را كه در حال وقوع بود براي او شرح دهد . به خوبي مي

دانست دخترش سرسختر از آن است كه به سادگي بتوان رضايتش را جلب كرد.

به هنگام شستن ظرف ها ، پدر پاهايش را دراز كرد و به تماشاي حركات دخترش نشست . سنگيني نگاه پدر آزارش مي داد

و مرد مشتاقانه به قامت دخترش كه به تازگي تغيير كرده بود مي نگريست.

دلش بر آن همه وجاهت لرزيد و از به خاطر آوردن زني كه تمام زيبايي هاي ظاهر و باطنش را به دخترش بخشيده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 13:25  توسط محمدجواد  | 

گوهر يكدانه قسمت اول– مهناز سيد جواد جواهري

فصل 1

درست يكسال پيش بود . هوا كم كم رو به سردي گذاشته بود . يك روز بينهايت زيباي پاييزي ، روزي كه تا زنده ام آنرا

فراموش نميكنم .

آن روز به محض اينكه پا به ساختمان گذاشتم صداي مادرم را شنيدم كه از مريمبانو ميپرسيد : مريم بانو چاي دم كرده اي

انشاء الله ؟

يادش بخير مريمبانو با صداي بلند و كشداري گفت : پس چه خانم جان ، آن هم عوض يكبار چندين بار چاي دم كردم از

بس كه شما دلشوره داريد به خدا .

در واقع همينطور بود كه ميگفت . او بهتر از هر كسي با اين اخلاق مادرم آشنا بود . آخر او خيلي سال بود كه با ما زندگي

ميكرد . آنطور كه مادر بزرگم ، عزيز جون ، ميگفت سالها پيش از تولد او پدر بزرگ خدا بيامرزش ، مسعود خان به عنوان

باغبان ، در باغ آبا و اجداديمان كار ميكرده . شايد به همين خاطر بود كه هيچ يك از ما به مريم بانو به چشم يك زير دست

نگاه نميكرديم . بخصوص مادرم . آنقدر قبولش داشت كه هر وقت ميهماني بزرگي داشت ، اختيار كار را ميسپرد دست او .

با همه اين احوال باز دلشوره مادرم سر جايش بود . بخصوص اگر از ميهمانانش رودربايستي داشت اين احساسش بيشتر

ميشد براي همين هم آن روز كه قرار بود به قول مريم بانو ميهمان غريبه بيايد دلش همينطور شور ميزد .

خوب يادم است ، داشتم دنبال گلداني ميگشتم تا گلهايي را كه از باغ چيده بودم توي آن بگذارم كه زنگ در به صدا درآمد .

مادرم به خيال آنكه خواستگاران از راه رسيده اند ، هول و دستپاچه نگاهي به ساعت قدي راهرو انداخت و درحاليكه دست

راستش را روي دست چپش ميكوبيد رو به من گفت : خيلي بد شد لي لي جان ، ديدي ميهمانان آمدند ، اما هنوز پدرت نيامده

.

ديدن دستپاچگي مادرم ، انگار روي من هم تاثير گذاشته بود . همانطور كه گلها هنوز توي دستم بودند ، دور خود ميچرخيدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 13:22  توسط محمدجواد  | 

قسمت دوم نسیمی در کویر

_خداحافظ.

فصل دوم

ياسمن حاصل طلاق يك ازدواج ناموفق بود پدرش توريست بود وبه همين دليل اورا هرچند ماه يك بار مي ديد.ازمادرش

هيچ خاطره اي نداشت بعد ازطلاق ازدواج مجدد كرده بود و ياسمن تنها همراه بامادربزرگش زندگي مي كرد.ازنظراوتمام

خوشي هاي دنيا در مجالس پارتي بود وتقريبا تنوع و سرگرمي اش آشنايي با غيرهمجنسان خودش بود.

ياسمن پس ازنيم ساعت نگاررادرحياط دانشگاه ديد وبا چهره اي خندان به طرفش رفت._سلام نگارجون

:سلام... چطوري ياسي

_تعجب نكردي كه چرا ازت خواستم بيايي دانشگاه؟!

:نه بابا... به كارهاي عجيب و غريب تو عادت كردم... حالا بنال ببينم...

_راستش براي فردا شب بچه ها خونه ما پارتي دعوت دارند.

:اينو كه مي تونستي پشت خط هم بگي!.

_غير از اينكه براي مهموني دعوتت كنم مي خواستم تو رو با يكي از دوستان جديد شهروز آشنا كنم.

و بعد بدون اينكه منتظر جواب بماندچند قدم آنطرف تر رفت و به جواني كه قدي متوسط داشت اشاره كرد. به محض اينكه

جوان اشاره ياسمن را ديد به طرف هر دوي آنها قدم برداشت. در سلام دادن پيشقدم شد و دستش را براي آشنايي بيشتر به

طرف نگار دراز كرد. نگار روبه روي خودش جواني را با موهاي بور كوتاه كه با ژل مزين شده بود و ريشي مدور كه بلوز و

شلواري تنگ به تن داشت ديد. با اشاره ي سر جواب سلامش را داد. ياسمن وقتي ديد نگار تمايلي براي دست دادن ندارد

بحث را عوض كرد و گفت: خب!! نگار جان اسم اين آقا كامرانه! خيلي دوست داره باهات آشنا بشه.

نگار بعد از مكث طولاني در جواب گفت: ياسي جون سورپرايزت اصلا جالب نبود!... با اين حال ما هم هرچند مشتاق نبوديم

ولي خب... كامي رو ديديم. اگه كاري نداري من برم. واسه فردا شب مي بينمت.

سوار ماشين شد. ياسمن اشاره كرد كه شيشه ماشين را پايين بكشد و با دلخوري گفت: اين چه رفتاري بود كه با كامي

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 13:19  توسط محمدجواد  | 

نسیم کویر0طاهره خاکریزی0

فصل اول

صداي قارقار كلاغ ها تمام فضاي باغ را پر كرده بود. دختري با صورتي گندمگون, چشماني سياه و وحشي و ابرواني كشيده,

بيني متناسب و لباني گرد و اغواگر, موهاي سياه و اندام ظريفش كه تمام خصوصيات يك دختر شرقي را در او جمع كرده

بود, روي صندلي روبه روي تابلوي بوم سرگرم كشيدن نقاشي بود. دو چشم سياه او تمام گل هاي باغچه را همچون تشنه اي

مي نوشيد و به عمق چشمانش ميكشيد و به دستهايش مي ريخت و دستها با چابكي و ظرافت خاص يك نقاش زبردست بر

روي بوم ميريخت.

تمام اين خصوصيات متعلق به كسي جزنگار نبود. دختري ظريف و حساس ومهربان و در عين حال بسيار مغرور. پدرش

آقاي شكيبا يكي از ثروتمندان شهر بود.

نگار با شنيدن صداي مادرش دست از نقاشي كشيد و به طرف مادرش رفت. پس از خوردن نهار به طرف اتاقش رفت و طبق

عادت هميشگي بر روي ميز توالت نشست.آرايش و پوشيدن لباس نيم ساعت طول مي كشيد. پس از خداحافظي از پدر و

مادر سوار ماشينش شد و براه افتاد. هنوز مسافتي را طي نكرده بود كه تلفن همراهش به صدا در آمد:

_بله؟

:الو... سلام نگارخانوم...چطوري؟!

_سلام... چطوري ياسمن؟

:خوبم... مقصدت كجاست؟ با كسي قرار نداري؟

_نه بابا دارم ميرم شنا...

:برنامه شنا رو كنسل كن بيا دانشگاه باهات كار دارم.

_باشه... ببينم كلاس داري؟!

:دارم... ولي نميرم.

_تا يه ربع ديگه دانشگام.

:باشه مي بينمت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 13:27  توسط محمدجواد  |